درس‌گفتارِ مدون: آسیب‌شناسی روش‌های تاریخ‌پژوهی در مطالعات اسلامی و ضرورت رویکرد جامع

درس‌گفتارِ مدون: آسیب‌شناسی روش‌های تاریخ‌پژوهی در مطالعات اسلامی و ضرورت رویکرد جامع

 

مقدمه؛ ریشه‌یابی روش‌شناسی تاریخ‌پژوهی معاصر

به نظر می‌رسد در حوزه پژوهش‌های تاریخیِ مربوط به شخصیت‌های اسلامی، جا دارد که به ریشه‌های روش‌شناختیِ این جریانات نیز بپردازیم. اساساً نوع تاریخ‌پژوهیِ امروزین که در اختیار داریم، از کجا درآمد و خودش قابل بررسی است. این رویکرد، ریشه‌ای در تاریخِ تاریخیِ ما در سنت اسلامی دارد که عمدتاً توسط اهل سنت نوشته شده است. به‌عبارتی، پایه و اساسِ استخوان‌بندی علم تاریخ در سنت اسلامی، آن چیزی است که در دستگاه فکری اهل سنت و در نظام سیاسی خلافت، طبعاً با رویکردهای خاص، پیش‌فرض‌های خاص و اهدافِ معیّنی، تدوین شده است.

از سوی دیگر، در سنت غربیِ مدرن نیز این مسئله از زاویه‌ی دیگری تشدید شد. دنیای عرفی و سکولارِ جدید که می‌خواست همه چیز را در عوامل مادی و قابل‌مشاهده دنبال کند، به دنبال آن بود که تاریخ را به علمِ (Science) تبدیل کند. این رویکرد نیز بر نقایص و کاستی‌های گذشته، نقایص تازه‌ای افزود و در نتیجه، علم ماتریالیستیِ تاریخ ظهور پیدا کرد. طبیعتاً این مسائل توسط عده‌ای از روشنفکران جهان اسلام – چه در حوزه عربی و چه در حوزه ایرانی – به حوزه‌ی مطالعات اسلامی منتقل شد و عملاً کوشیدند همان انگاره‌های مطالعه‌ی تاریخی را در اینجا پیاده‌سازی کنند. نتیجه آن شد که با شخصیتِ معصومان و اولیای الهی نیز همان رفتاری را در پیش گرفتند که در تاریخ عرفیِ خود مرتکب شده بودند.

امروزه حتی در حوزه‌های علمیه نیز که بسیاری از طلاب، دانشگاه هم خوانده‌اند، شاهدیم که همان سنت تاریخ‌پژوهیِ پیشین را دنبال می‌کنند. به نظر من، دو انگاره‌ی غلطِ تاریخی – یکی از حوزه‌ی تاریخ‌پژوهیِ اسلامیِ سنی و دیگری از حوزه‌ی تاریخ‌پژوهیِ غربیِ لائیک – در اینجا نقش دارند. افزون بر اینها، مجموعه‌ای از تلقی‌های عرفیِ دیگری نیز در این میان مؤثرند که ناخودآگاه در این انگاره تأثیر گذاشته‌اند؛ برداشت‌های عامیانه‌ای از تاریخ که الگوی تحلیل تاریخی را به دست محققان ما داده است. این آش شله‌قلمکاری که امروز به عنوان روشِ مطالعات تاریخی مبنا قرار گرفته، در سنت اسلامی نیز رواج دارد؛ یعنی با سنتِ معصومان و پیامبران نیز همان می‌کنند که با انسان‌های عادی.

ادعای ما این است که نه‌تنها این نگاه‌های یک‌سو‌نگرانه، یک‌لایه‌ای و سطحی نمی‌توانند سنتِ اولیای الهی را تحلیل کنند، بلکه اساساً شخصیت‌های ویژه، مطالعات ویژه‌ای لازم دارند. ما در صدد نیستیم که در روش‌شناسیِ تاریخیِ عام بحث کنیم؛ بلکه می‌خواهیم نشان دهیم که روش مطالعه‌ی شخصیت‌ها با یکدیگر تفاوت دارد. شما با همان روشی که یک انسان عادی را مطالعه می‌کنید، نمی‌توانید رئیس یک دولت بزرگ را تحلیل کنید؛ مطالعاتِ خرد با مطالعاتِ کلان، و مطالعه‌ی روندهای عادی با مطالعه‌ی روندهای عمیق، تفاوت بنیادین دارند.

نقد نخست: ناکارآمدی رویکردهای تک‌بعدی و سطحی‌نگر در تحلیل انسان

معتقدیم که این روشِ موجود و مستقر، حتی در تحلیل تاریخِ عمومی نیز ناتوان است؛ چه رسد به شخصیت‌های بزرگ و مقدس. برخی تصور می‌کنند که می‌توان تاریخِ سیاسی را جدا از تاریخِ فرهنگی، یا اینها را جدا از تاریخِ اقتصادی مطالعه کرد. ما می‌خواهیم بگوییم که حتی در مورد انسان‌های عادی نیز این نحوه‌ی مطالعه، ما را به حقیقت نمی‌رساند، چراکه این روش، یک‌سو‌نگرانه، تک‌ساحتی و با نگاهی سطحی به تاریخ و انسان است. برای این مدعا، چند دلیل کلی قابل طرح است:

اول: انسان، موجودی چندجانبه، چندساحتی و پیچیده از ابعاد مختلف است. انسان دارای بعد روانشناسی، بعد ادراکی و تمایلاتی است که در رفتارش مؤثرند. رابطه‌ی فرد و جامعه و نیز محیط‌های فرهنگی، عقبه‌ی هویتی و تاریخیشان در رفتار انسان مؤثر است. این ویژگی، انسان را از حیوان متمایز می‌کند؛ حیوان بر اساس غریزه، مجموعه‌ای از رفتارها را اجرا می‌کند، اما انسان دارای تراکمِ تاریخی است. کل هویت تاریخیِ یک ملت، جامعه یا قوم، در نوع رفتار آن نسبت به آینده مؤثر است. هیچ نسلی از نسل‌ها – حتی در یک قوم واحد – پا به عرصه نمی‌گذارد، مگر اینکه رفتارش نسبت به اقوامِ همان قوم در گذشته، متفاوت باشد. به‌عبارتی، تراکمِ تجربه‌ی تاریخی در انسان مؤثر است. پس وقتی ما انسان را مطالعه می‌کنیم، باید بتوانیم همه‌ی ابعاد و جهات هویت او را دخالت دهیم و الا از تحلیل رفتارش بازمی‌مانیم.

امروز در حوزه‌ی مطالعات تاریخی می‌گویند که ما چه کار داریم به پشت‌صحنه‌ی رفتار انسان؟ مجموعه‌ی روابط پدیداریِ اشیا را مطالعه می‌کنیم و بر اساس مدل مطالعات پدیدارشناسی، نسبت‌ها را گزارش می‌دهیم. در پاسخ باید گفت که انسان فقط پدیدار نیست؛ پدیدار، محصول مجموعه‌ی برهم‌کنش‌های ابعاد مختلف اوست.

بله، شما ممکن است یک پدیده‌ی طبیعی را بر اساس پدیدارهایش بررسی کنید و بگویید که کار من با ماهیت آب یا ذات و عرضِ آن چیست؛ اما در مورد انسان، چنین رویکردی ناقص است. ممکن است پدیدارشناسی را در ابعادی بسیار جزئیِ انسانی، مثلاً در آداب و فرهنگِ عمومیِ اقوام، به کار ببریم و بگوییم که یک مورخ یا مردم‌شناس، ابعادِ حرکتی یا مناسکِ یک قوم را بدون ورود به باورهایشان بررسی می‌کند؛ اما تاریخ‌پژوهی، مطالعه‌ی انسان است در همه‌ی ابعاد.

اگر نتوانم ابعاد مختلف انسانی را ببینم، نمی‌توانم رفتار او را بسنجم. برای نمونه، وقتی می‌خواهم بررسی کنم که چرا کسانی در عاشورا مقابل سیدالشهدا (ع) ایستادند، باید انگیزه‌ی آنان را بررسی کنم. شخصیتی مانند عمر سعد با آن سابقه‌ی خانوادگی و ابعاد اجتماعی و سیاسی، یا شخصیت حر با آن پیشینه، ذهنیت‌ها، باورها، تعاملات و حتی روابط خاندانی‌اش – اگر نتوانم این جنبه‌های درونی و باطنی را در یک الگوی تحلیلی بگنجانم، اصلاً صحنه‌ی عاشورا برای من به‌عنوان مورخ، معنادار نخواهد بود.

در باب معناداریِ پدیده‌های تاریخی – حتی پدیده‌های فردی – باید گفت که پدیده‌های انسانی با خودشان معنا حمل می‌کنند. تفاوت است میان مفهوم و معنا. گرم شدن هوای اینجا مفهوم دارد، اما شما نمی‌توانید بگویید دارای یک معناست؛ اما رفتار انسانی، معنا دارد. اگر شما نتوانید ببینید که در نگاه یک فرد، چه تفسیری از یک جلسه وجود دارد، چه ارزش‌هایی در آن جلسه جاری است، اصلاً نمی‌توانید رفتار او را دقیقاً تحلیل کنید. در جامعه‌شناسی می‌گویند که در نظام روابط انسانی، معنا نهفته است. انسان‌ها تابع معنا حرکت می‌کنند. اگر نتوانم معنای تولیدشده در ذهن و شخصیت یک فرد تاریخی را بازسازی و بازفهمی کنم، نمی‌توانم رفتار او را به‌طور کامل ببینم.

پس تاریخ، صرفاً نمی‌تواند به پدیدارهای روابط انسانی نگاه کند و نمی‌تواند یک بُعد را از بُعد دیگر جدا کند. بنابراین، اولین دلیل بر ناکامیِ مطالعاتِ تاریخیِ یک‌سو‌نگر، خودِ ماهیتِ شخصیتِ انسان است که اجازه نمی‌دهد او را یک‌جانبه و تک‌بعدی تحلیل کنیم.

نقد دوم: تفاوتِ روش‌شناختیِ شخصیت‌های ویژه در تاریخ

نکته‌ی دوم به شخصیت‌های خاص و ویژه در تاریخ برمی‌گردد، چیزی که نه تاریخ‌پژوهیِ گذشته و نه تاریخ‌پژوهیِ مدرن به آن توجه نمی‌کند. برخی می‌گویند که نگاهِ تاریخیِ ما، چه کار به نبوت یا امامت دارد؟ علم می‌گوید که تمام انسان‌ها، انسان‌اند و یک مکانیزمِ واحد برای رفتارشان وجود دارد. به‌زعم آنان، جنگ‌های پیامبر را نیز همان‌گونه تحلیل می‌کنیم که جنگ‌های اوس و خزرج را در قبل از اسلام تحلیل می‌کنیم.

در پاسخ باید گفت که پیش‌فرضِ کلامی در همه‌جا وجود دارد؛ چنانکه اگر کسی بخواهد یک شخصیتِ قهرمانِ تاریخی را تحلیل کند، او را با سایر شخصیت‌ها مقایسه نمی‌کند. اما ما معتقدیم که شخصیت‌های ویژه‌ی تاریخی – آنهایی که متصل به عالم ربوبی‌اند و برگزیده شده‌اند تا نقش‌های ویژه‌ی تاریخی ایفا کنند – اگر صرفاً به‌عنوان یک «فرد» در نظر گرفته شوند، دیگر نمی‌توان الگوهای تحلیلیِ سایر شخصیت‌ها را بر آنان پیاده کرد. در اینجا، نگاهِ جامع به شخصیت، موضوعیت پیدا می‌کند؛ یعنی باید شخصیت را با ویژگی‌های خودش، ابعاد و لایه‌های وجودی‌اش، و با معنا و رسالتی که هم او برای خودش قائل است و هم جامعه نسبت به او دارد، نگاه کرد.

برای نمونه، آیا می‌توان رابطه‌ی پیامبر اکرم (ص) با اصحابش، یا رابطه‌ی حضرت عیسی (ع) با حواریون را، مانندِ رابطه‌ی یک فرمانده‌ی نظامی یا رئیسِ سیاسی با زیردستانش تعریف کرد؟ اگر کسی چنین ادعایی کند، به خطا رفته است. من وقتی می‌خواهم پیامبر را تحلیل کنم، باید ببینم که او برای خودش چه رسالتی قائل است و چه افقی را ترسیم می‌کند. یک فرمانده‌ی نظامی بر اساس الگوهای قدرت، به دنبال تسخیر سرزمین است، اما رابطه‌ی حضرت عیسی با حواریون، اصلاً یک رابطه‌ی سیاسی یا نظامی نیست؛ بلکه از جنس دیگری است که در ذهن حواریون و در تصویری که از او دارند، ریشه دارد. اگر من این سطح از تحلیل را به یک انسانِ الهی، مبعوث و برگزیده‌ی اخبار تعمیم دهم، باید الگوهای تحلیلی‌ام را عوض کنم. نمی‌توانم او را صرفاً یک رئیس ببینم و ابعادِ سیاسی و اقتصادیِ صرف به او بدهم.

بنابراین، در روش‌شناسیِ مطالعاتِ تاریخی، هویتِ فرد، جایگاه او و تناسباتی که با عالم دارد، مؤثر است و ما را به یک نگاهِ جامع به تحلیل شخصیتِ انبیا و اهل‌بیت (ع) رهنمون می‌سازد.

نقد سوم: تأثیرِ تلقی از امامت بر تحلیل تاریخی

نکته‌ی سوم که شاید در امتداد نکته‌ی پیشین است، به تأثیرِ تلقیِ ما از امامت بر تحلیل تاریخی برمی‌گردد. تلقیِ ما از مقوله‌ی امامت، به معنای خاصِ کلمه، در تحلیل تاریخی مؤثر است. ممکن است یک مسلمانِ سنی یا یک مسیحیِ مؤمن به دین آسمانی، تفسیری از انسانِ مقدس داشته باشد و آن تفسیر در تحلیلش مؤثر باشد.

اما در اندیشه‌ی امامیه و در نگاه قرآنی، امام با همه‌ی وجوهِ حیات و هستی پیوند می‌خورد. امام در بعد هدایتی و اخلاقیِ فرد، در بعد بینشی، نظام رفتاری و تناسباتِ اجتماعی و نسبت‌های جهانی، نقش دارد. ما در آموزه‌های خود گفته‌ایم که جایگاهِ حجت، به‌گونه‌ای است که اگر او نباشد، کلِّ نظمِ عالم به آشفتگی تبدیل می‌شود. خداوند نظامِ عالم را چنین آفریده است که محورِ تنظیمات آن، حجت‌الله است.

اگر از این زاویه به حجتِ الهی نگاه کنیم، دیگر نمی‌توانیم سطحِ تحلیل را در مناسباتِ خردِ سیاسی و اقتصادی حل کنیم. برای نمونه، قیامِ امام حسین (ع) را در سطوحِ مختلف می‌توان تحلیل کرد:

· سطحِ اول (نگاه سکولار و غربی): حضرت را یک شخصیتِ سیاسیِ شکست‌خورده می‌بینیم که دنبالِ راهِ فرار می‌رود و دشمن به او اجازه نمی‌دهد.
· سطحِ دوم (نگاهِ یک مسلمانِ دغدغه‌مندِ آشنا با آسیب‌های امت): عبدالله بن عباس یا عبدالله بن جعفر را در نظر بگیرید که واقعه را درک می‌کنند؛ کسی که وصیّ امیرالمؤمنین و منصوبِ رسول‌الله (ص) و هدایت‌گرِ امت است، احساسِ مسئولیت می‌کند.
· سطحِ سوم (نگاهِ کلامیِ حداقلی از امامت): در این نگاه، امام یک ریاستی است که خداوند جلب کرده و شخصیت در بحرانِ اجتماعیِ عصرش واکنش نشان می‌دهد.
· سطحِ چهارم و عمیق‌تر: سیدالشهدا (ع) نه‌تنها نسبت به انسان‌های زمان خود، که نسبت به آینده‌ی تاریخ اسلام و ولایت نیز مسئول است. حضرت در آن لحظه، باید چنان حرکتی انجام دهد که واکنشِ آن، تا سیصد سال بعد نیز به ما برسد. تفسیرِ شما از عاشورا وقتی عوض می‌شود که بدانید امام برای صحنه‌ی آینده نیز برنامه دارد.

این جمله‌ی معروف از سیدالشهدا که «إنَّ اللهَ …» در همه‌ی سطوحِ تحلیل جای می‌گیرد. یک رهبرِ سیاسیِ در تنگنا، که بحثِ بیعت و موکول کردن دارد، انشاءاللهِ شهادت را به کار نمی‌برد؛ اما وقتی امامت را به‌صورتِ تاریخی در نظر بگیریم، می‌بینیم که امام صادق (ع) نیز در مسجد، حلقه‌ی درسی تشکیل می‌دهد و با یارانش برخورد می‌کند. تأثیرِ این کار، هم در وهله‌ی اولِ موقعیتی، هم در مناسباتِ کلیِ امت و هم در سلسله‌ی تاریخیِ جهانِ آینده است. در احادیثِ عهد که پیامبر اکرم (ص) برای ائمه (ع) نوشتند، هر امامی عهدنامه را می‌گشاید و بر اساس وصیتِ الهی عمل می‌کند. این نشان می‌دهد که عهدِ امام، مقیّد به زمان و مکانِ خاص نیست؛ بلکه عهدی است که در سنتِ اولیای الهی اثر می‌گذارد و رسالتی ویژه و تاریخی دارد.

سیدالشهدا در تناسباتِ نظامِ عالم و باطنِ عالم، نقشِ خلیفه‌اللهیِ خود را ایفا می‌کند. ایشان با حرکتِ فردیِ خود، تاریخ را جهت می‌دهد. تصویرِ صحیح این است که امام، حاکم بر مناسباتِ تاریخی است؛ نه یک شخصیتِ سیاسیِ شکست‌خورده. درگیریِ سیدالشهدا با یزید و عمر سعد و شمر نیست؛ خطی که او در تاریخ می‌گذارد، خطِّ مشخص کردنِ مرزِ میانِ حق و باطل و نور و ظلمت است و تمامِ این صحنه‌ها، ابزارهایی برای ایفای نقشِ اویند.

نقد چهارم: نگاهِ جامع در برابر تحویل‌گراییِ صرفاً عرفی یا صرفاً باطنی

ما به دنبال نگاهِ جامع هستیم، نه تفسیرِ صرفاً عرفی و سکولار و نه فروکاستن به باطنِ محض. معجزۀ حرکتِ اهل‌بیت (ع)، جمع میانِ ساحاتِ مختلف است. بر اساس همین تحلیل، می‌توان گفت که سیدالشهدا (ع) یک مکلفِ حاضر در صحنه است که متناسب با مقدوراتش، فعلِ خود را انجام می‌دهد. من می‌توانم تمامِ حرکت‌های امام – از مکه بیرون آمدن، فرستادنِ مسلم برای بیعت، همراه کردنِ خاندان در حرکتِ سیاسی، و موضع‌گیری در روز عاشورا – را مبتنی بر یک انسانِ مکلف و حتی یک شخصیتِ سیاسی تبیین کنم، اما این تنها یک لایه است.

برای امام حسین (ع)، کوفه صرفاً یک شهر نیست؛ کوفه یعنی جبهه‌ی تشیع. حضرت دارد جبهه‌ی تشیع را مخاطب قرار می‌دهد و جنگی میانِ امامت و خلافت به راه می‌اندازد که از مناسباتِ سیاسی فراتر است. حضرت با همین رفتارِ ظاهریِ خود، در حال جهت‌دهی به تاریخ است. اما تفاوتِ اساسی در اینجاست که او امام، معصوم، صاحب‌ولایت، خلیفه‌الله و حجت‌الله است. سیدالشهدا، حجتِ عصرِ خودش نیست؛ بلکه حجتِ تاریخ تا قیامت است و با همان رفتار، ولایتِ خود را برای امروز و فردایِ ما تمام می‌کند.

سیدالشهدا در شب عاشورا، در مواجهه با لشکرِ عمر سعد، تقابلی ایجاد می‌کند که داستانِ نفوذِ شیطان را در عالم تهدید می‌کند. وقتی ابلیس در شب عاشورا فریاد می‌زند که دیگر کار تمام است، به این دلیل است که می‌داند سیدالشهدا با همین ترکیبِ انسان و صحنه‌ی جغرافیا، بابِ نفوذِ او را در بسیاری از جهات می‌بندد. امروز وقتی نامِ حضرت علی‌اصغر یا حضرت رقیه (س) در عالم می‌آید، دامنه‌ی نفوذِ ولایتِ ابلیس تنگ‌تر می‌شود.

ما معتقدیم که تمامِ حرکتِ امام در جزءِ کلّش، دارای ابعادِ گوناگون است. رفتارِ امام رضا (ع) در مسئله‌ی ولایت‌عهدی نیز در تمامِ این سطوح – اثر بر مخاطبِ زمان خود، تأثیر بر سنی‌محدّثان، بیدار کردنِ شیعیان، تصویر کردنِ جایگاهِ سیاسی و جهت‌بخشی به حرکتِ تاریخیِ امامت – معنا دارد و همگی توأمان اند. اگر ما «ولایتِ عهدی» را در این لایه‌ها با هم تکه‌تکه نکنیم و یک حرکت را در ظلِّ حجت‌اللهی تفسیر کنیم، در آن زمان است که امامت را محورِ تحلیل قرار داده‌ایم.

واقعیت این است که اکثرِ کتاب‌های تاریخیِ ما در باب ائمه، همان داوریِ طبری و مورخانِ سنی را تکرار کرده‌اند. اگر ما از جایگاهِ امامت، تاریخِ ائمه را تحلیل می‌کنیم، به تعبیرِ «تاریخِ مقدس» نیازی نداریم که عیب باشد؛ بلکه تاریخِ مقدس به معنایِ جنگِ ظلمت و نور است، به شرط آنکه درست تحلیل شود. نباید گفت که تاریخِ مقدس یعنی فعالیت‌های قدس‌آمیزِ ائمه فقط در بعضی از موطن‌ها و لایه‌ها رخ داده است. حتی غذاخوردنِ امام باقر (ع) نیز تاریخِ مقدس است، چون با همان عمل، به مخاطب آموزش می‌دهد، تأثیرِ اجتماعی ایجاد می‌کند، مناسباتِ سیاسیِ عصر را تغییر می‌دهد و در نظامِ ولایتِ کلیِ عالم نیز اثر می‌گذارد. غذاخوردنِ امام باقر با غذاخوردنِ ما، و جنگیدنِ پیغمبر اکرم با جنگیدنِ ما تفاوت دارد و این همسانیِ ظاهری نشان می‌دهد که عنصرِ «امامت» را در تاریخِ خود نمی‌بینیم.

جمع‌بندی و راهکار: ضرورت نگاهِ توأمانِ مبتنی بر ولایت

در نگاهِ افراطیِ اول، امام را صرفاً یک شخصیتِ سیاسیِ شکست‌خورده تحلیل می‌کنیم؛ در نگاهِ افراطیِ دوم، فقط به باطن می‌رویم و صحنه‌ی تاریخ و سیره محو می‌شود. نگاهِ جامع یعنی باور داشته باشیم که تمامِ این لایه‌ها در مجموعه‌ی ولایت می‌گنجند. ولایتِ تکوینیِ حضرت با آفرینشِ صحنه‌ی عاشورا، منافاتی با ولایتِ سیاسی ندارد و ترکیبِ مزجیِ (هم‌چنین و هم‌چنین) نیز مدّ نظر نیست؛ بلکه معتقدیم هر حرکتِ امام، در جزءِ خود، دارای همه‌ی این ابعاد است.

امام باید علمِ ویژه داشته باشد تا احکام را بیان کند؛ باید معصوم باشد تا خطا در دین رخ ندهد، اما همچنین باید متصل به عالمِ تدبیر باشد. اگر این علم و تقدیسِ مستمر نباشد، ابزارهایِ اداره و تدبیر از دست می‌رود. تمامِ صحنه‌ی حیاتِ ائمه، صحنه‌ی همه‌ی وجوهِ ولایت است.

برخی می‌گویند که ائمه بر اساسِ باطنِ خود عمل نمی‌کنند و «إنَّما أقضي بَيْنَکم بَالبَيِّناتِ» دارند، پس می‌توان آنان را بر اساسِ عرفیات تحلیل کرد. اما اگر امام را از جایگاهِ خودش پایین بیاوریم، دیگر امام حسین (ع) یا امام رضا (ع) نیست؛ بلکه شخصیتی است که ما ساخته‌ایم. وقتی به ائمه می‌رسیم، بحث‌هایِ کلامیِ امامت را شروع می‌کنیم؛ ولی وقتی به تاریخ می‌رسیم، تاریخِ عرفیِ سنّی را پیش می‌کشیم. من می‌گویم که در مقابلِ شبهاتِ امروز، باید سنگر را چند عقب‌تر ببریم و مبانیِ تاریخ‌پژوهی را اصلاح کنیم. اگر تصویرِ صحیح از فلسفه‌ی تاریخ داشتیم، به تناقضاتِ عاشورا یا حرکتِ امام رضا (ع) دچار نمی‌شدیم.

حضرت علی (ع) می‌فرماید: «أَنا عَبدٌ مِن عَبيدِ مُحَمَّدٍ». اگر ما همه‌ی این لایه‌ها را توأمان ببینیم، تفسیرِ عرفیِ سکولار از زندگیِ ائمه از بین می‌رود و اسوه بودنِ آنان نیز تثبیت می‌شود. «لکم فی رسول الله» نه تنها برای عوام، که برای خواص و حتی برای خودِ اهل‌بیت (ع) اسوه است. وقتی صدیقه‌ی طاهره (س) برای امام زمان (ع) اسوه است، یعنی آن مقامی که بر ما پنهان است، در حیاتِ امامتیِ ایشان به‌عنوان الگوی حرکت و جهت‌دهی عمل می‌کند. بنابراین، این نگاه، نه‌تنها رسول‌الله را تحویل نمی‌برد، بلکه اسوگی را نیز تأمین می‌کند، زیرا «لکم» عمومیت دارد.

در پایان باید تأکید کنم که تمامِ این مباحث با ابزارهای پژوهشِ تاریخی قابل اثبات است. من وقتی لایه‌های مختلفِ عاشورا را تحلیل می‌کنم، با شواهدِ تاریخی اثبات می‌کنم که عاشورا در باطنِ عالم تغییر ایجاد کرده است، نه صرفاً با خواندن یک آیه و روایت. روشِ تاریخیِ جامع، همه‌ی عناصر و شواهد را به کار می‌گیرد. امامان، جنّ و ملک نیستند؛ بشر هستند. بشریّتِ آنان نیز اقتضائاتی دارد، اما همان‌گونه که وحی به پیامبر اختصاص دارد، این انسانِ بشر با تمام ویژگی‌های انسانی، نقشِ خلیفه‌اللهی را ایفا می‌کند. خداوند می‌خواهد در نظامِ قدرتِ خود نشان دهد که یک انسان با تمام ویژگی‌های شما – که می‌خوابد، خسته می‌شود، برای نماز شب برمی‌خیزد، در جهاد زخم می‌خورد و زحمت می‌کشد – می‌تواند خلیفه‌ی او در زمین باشد. این، حقیقتِ جامعِ تاریخِ اولیای الهی از آدم تا ظهورِ حجت‌الله (عج) است.

امید است که در جلساتِ آینده نیز توفیق داشته باشیم تا این چالش‌ها را به‌صورتِ تفصیلی واکاوی کنیم و به گفت‌وگو بنشینیم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *